تبليغاتX
A thing called...LIFE
 
A thing called...LIFE

خواستم زندگی کنم رامو بستن،ستایش کردم گفتن خرافه است،عاشق شدم گفتن دروغه،خندیدم گفتن دیوونه
صفحه نخست   ::   آرشیو  ::   تماس با من   
 
باور نمیکنم که نباشی

دوست نداشتم اولین مطالبی که تو سال جدید مینویسم از غم و مصیبت و نبودن یه عزیز نه سه تاعزیز باشه

ولی روزگار خیلی نامرده

خیلی بده که وقتی صدای تلفن بلند میشه و گوشی رو برمیداری کسی که اون طرف خطه یه خبر بد

بهت بده .خیلی بده که وقتی منتظر برگشت مسافرت از سفرش هستی خبر مرگش رو بهت بدن

خیلی بده  دایی جوونت رو تو سی و هشت نه سالگی از دست بدی خیلی بده خبر مرگ یه داداش رو

به یه خواهر بدی

خیلی بده دایی ات که تازه ۶ماهه اومده تو خونه خودش رو از دست بدی

خیلی بده دایی ات ،خانمش و پسر سیزده سالش با هم تو یه روز بمیرن

خیلی بده یه پسر هیجده ساله و یه دختر ده ساله یه دفعه یتیم بشن

خیلی بده که  تمام این اتفاق ها واسه یه مادر بیفته

خیلی بده این خبرا رو به یه خواهر بدی

از همه اینا بدتر اینه که دیگران به مال  اون یتیم ها چشم داشته باشن

اما به قول مامانم مال اونا که به خودشون وفا نکرد میخواد به اینا وفا کنه

                         امیدوارم هیچ وقت از این اتفاقات براتون نیفته

                                                                                       مشنگ



سه شنبه یکم اردیبهشت 1388-5:7 PM |   | مشنگ | گروه  |لینک به نوشته
عیدتون مبارک

واقعا" اینکه میگن عید مال بچه هاست درسته ؟ شما نظرتون چیه یعنی الان من باید میگفتم

سال نو مبارک ؟!

حالا هر چی دلتون میخواد مبارکتون باشه. تا باشه از این سالا باشه .

من که خیلی خوشحالم حتی اگه بگن عید مال بچه هاست  بازم میخوام بگم که از اینکه عید شده

خوشحالم چون اگه قرار باشه سال نو بشه ولی  جشن چندین هزار ساله ی جمشید خان نباشه ، 

اگه تعطیلی دانشگاه و  به خصوص تعطیلی کار نباشه ، اگه مرد هزار  چهره و دو هزار چهره نباشه ،

اگه لباس نو نباشه و ....  پس نو شدن سال چه معنی ای داره ؟؟؟

بیاین ما بزرگترا خودمون رو گول نزنیم و بیخودی عید رو به اون موجودات معصوم نسبت ندیم 

چون هر چی باشه این ماییم که کلمه عید و وقایع قبل و بعد از اون رو به بچه هامون یاد میدیم .

                        شاد باشین و خوش بگذره                          ارادتمند، مشنگ

 



جمعه سی ام اسفند 1387-7:32 PM |   | مشنگ | گروه  |لینک به نوشته
اومدم هر چند خیلی دیر

از همتون معذرت میخوام یه مدت نبودم به دلایلی ولی اومدم قول میدم باشم .

                                              همین- بعد مفصل خدمت میرسم



سه شنبه بیستم اسفند 1387-5:14 PM |   | مشنگ | گروه  |لینک به نوشته
گواهی عدم فوت

دوستان عزیز که اینقد نگرانم شدین( جون خودتون)

بدینوسیله اعلام میدارم در سلامتی به دست میبرم 

راستی چه مسخره میشد اگه به جای همه سرا بقیه عضو های بدنمون رو مینوشتیم

 

  ترجمه هام رو سر وقت تحویل دادم طرف هم خیلی خوشش اومد (اینقدر روون

نوشتین و قابل فهم که کسی نمیتونه تشخیص بده ترجمه است یا اصل)

 منم گفتم  خوب ترجمه هام  ترجمه برابر با اصل است دیگه

از استاد پرسیدم چقد بگیرم گفت: اگه تو صفحه بین ۲۵۰ تا ۲۸۰ کلمه

باشه و با توجه به کار دانشجویی ۷ یا ۸ هزار تومن ولی چون مال من ۱۹۵ تا ۲۰۰

کلمه بود گفت: صفحه ای ۵ تومن بگیر

اینم واسه اطلاعات عمومیتون بد نیست .

واو بالاخره دارم  پولدار میشم

 

بسمه دیگه برم                           ترجمه متون پذیرفته میشودمشنگ

 



یکشنبه هفدهم آذر 1387-4:12 PM |   | مشنگ | گروه  |لینک به نوشته
گرفتارم

باید ترجمه یه کتاب نود صفحه ای رو تا آخر ترم تحویل بدم ولی الان فقط تا صفحه پونزده ترجمه کردم

از اون جایی که اعتماد به نفسم خیلی زیادی بالاست   و علاقه وافری به پول دارم

 یه مقاله ده صفحه ای از اقلیدس هم گرفتم تا شنبه هم باید تمومش کنم خیلی سخته

حالا که دارم اینو ترجمه  میکنم حسم عین حسیه که مارو بقیه موجودات موقع پوست اندازی دارن

ولی خوب از اون جایی که ترجمه جنبه داره اونم مثبت  یه چیزایی یاد گرفتم که مطمئنم  خیلیا و صد

البته همسن و سالام نمیدونن یکیش اینکه اقلیدس فامیلش  اسکندریه بعدیش هم اینکه یه اقلیدس

هم بوده که صد سال قبل از اقلیدس خودمون زندگی میکرده و اونم فیلسوف بوده کاش اسم منم

اقلیدس بود اونوقت دیگه مشنگ نبودم و یه چیزی سرم میشد. ولی مترجمای خوب یه چیزایی حالیشونه نه؟

                                

راستی ما چقدر تو حرفامون از سر سوء استفاده  بهینه میکنیم توجه نکردین؟ خوب توجه کنین:

هیچی سرش نمیشه*****************************************************

سرش بو قورمه سبزی میده(حالا چرا قورمه سبزی و آبگوشت نه نم دونم)*******************

دست از سرم بردار*******************************************************

سر به سرم نزار**********************************************************

از سر رام برو کنار*****************************************************

سر کلاسم************************************************************

برو سر درست*********************************************************

میرم سر کار*******************************************************

سرسری نگیر********************************************************

یه غذای سر دستی بده بخوریم(حرف آقایون)***********************************

سر و صدا نکن********************************************************

سر جات بشین*********************************************************

زیر سرش بلند شده****************************************************

وایستا سر خیابون تا برسم***********************************************

سر رات نون بخر بیار(حرف خانم ها) خواستی پنیر.نون بخر!!!!**************************

سر پا وایستا**********************************************************

بسه دیگه سرم درد گرفت  دیگه چیزی یادم نمیاد اگه یادم اومد میام میگم

*******************************************************************

*******************************************************************

برام خیلی دعا کنین قراره یه تغییراتی اتفاق بیفته ولی من اصلا"دوس ندارم کاشکی خدا به

واسطه دعای شما یه راه فرعی، یه راه خاکی،  یه در رویی، چیزی نشونم بده  .

دوست جونم گیج منگولی عزیز امروز پرواز میکنه فرانسه ،واسه یه کنگره یه مقاله توپ نوشته بود

پذیرفتندش داره میره واسه ارائه مقالش . وقتی شنیدم تنها کاری که به ذهنم رسید این بود که برم

و بهش تبریک بگم . دستای گرمش  و چشاش که از شادی برق میزدن بهم آرامش داد و آرزو کردم

همیشه همین طور شاد و موفق ببینمش چون واقعا" لایق هر دوشونه. بازم بهت تبریک میگم گلم

یعنی میشه منم یه روزی مث اون بشم؟!!!؟؟

خلاصه خیلی گرفتارم .

                         شاد باشین          مشنگ گرفتار



پنجشنبه هفتم آذر 1387-12:15 PM |   | مشنگ | گروه  |لینک به نوشته
سر کاری

خیلی وقته کارای جسورانه ام زیاد شدن و با همچون کارایی یا حال دیگران رو پیچوندم یا حال خودم

پیچیده تو قوطی ، چون صادقم میگم  یعنی میخواستم از طرف یه حالی بگیرم و ناشیانه برخورد میکردم 

 خودم حال گیر می شدم.

*********************************************************************

این دفعه استثنائا من بودم که حال طرفو گرفتم چه جور:

ماجرا از این قراره که من یه مزاحم موبایلی (دیگه تلفن کجا پیدا میشه)داشتم که به مدت دو هفته

کلیدش رو من قفل شده بود و هر کاری میکردم  این قفل باز شدنی نبود که نبود.

یه شب که طبق معمول همیشه برام اسمس فرستاد خیلی گرم جوابش رو دادم وگفتم:

*میخوام ببینمت

¤چی شد ما رو تحویل گرفتی؟

*دیدم انگار با همه پسرا فرق داری

¤باشه عزیزم  کی ؟ کجا؟

*یه جای خلوت که کسی نبیندمون آخه من میترسم کسی منو با تو ببینه

¤باشه عزیزم هر جایی تو بخوای تو فقط بگو کجا؟

*فردا برات اسمس میفرستم باید ببینم کجا بهتره

.... پسره زنگ زد رو گوشیم  ....جوابش رو ندادم وقطش کردم

¤عزیزم چرا گوشیت رو جواب نمیدی؟

*نمیتونم حرف بزنم

¤باشه عزیزم هر وقت تونستی حرف بزنی تماس بگیر یا میس بزن خودم تماس میگیرم که خرجت زیاد نشه

*باشه

فردا شد وقرار بود محل قرار رو براش اسمس کنم

از تلفن عمومی باهاش تماس گرفتم

*الو

+بگو عزیزم صدات رو به وضوح دارم

*ببین آقا پسر من اونی که تو فک میکنی نیستم ، اگه میخواستم با کسی دوست بشم و رابطه داشته باشم همون اول درست و حسابی تحویلت میگرفتم +خنده* در ضمن گوشیم رو دادم به داداشم ،داداشم هم از اون آدماییه که پوست طرفو میکنن

+من که با تو کاری نداشتم خودت برام اسمس فرستادی میخوای ببینیم

*آها راستی اون اسمس های میخوام ببینمت و دلم برات قیلی ویلی میره رو هم داداشم برات فرستاده مواظب خودت باش اگه گیرت بیاره زنده نمیمونی

+ببخشید خانم من معذرت میخوام من اشتباه کردم

*سعی کن دیگه تو زندگیت از این اشتباهات نکنی

+من بازم معذرت میخوام

*********************************************************************

 

طفلکی خیلی ترسیده بود

ولی خداییش کسی از اون ماجرا خبر نداشت جز خودمو حالا هم شما

 

*********************************************************************

ارادت               مشنگ سر کار گذار 

**************************************************************

اینی که میگم هیچ ربطی به اون یکی نداره ولی یهو یاد برف افتادم ما که هنوز برف

تو مملکتمون شروع به بارش نکرده ولی حس آدم برفی درست کردن رو داریم

این آدم برفیا خیلی قشنگ درست شدن حتی ناف و خط کمر و پیراهنش که بالا رفته و دندونایی که رو

هم قفل شدناه یکی دیگه هم در حال صعود اون ورتر نفله شده



پنجشنبه سی ام آبان 1387-9:4 AM |   | مشنگ | گروه  |لینک به نوشته
اعلانیه ازدواج به سبک قاجار

از بس به ایمیلم سر نزدم دو سه ماه از دنیا عقب موندم ولی بازم خوبه رسیدم تا این ایمیل قشنگ به

تاریخ تبدیل نشده.

*********************************************************************

خوب یکی ترجیح میده  ماشین عروسیش رو گلی کنه (این کلمه هم با ضمه . هم با کسره قابل خواندن

است) یکی دلش خواسته رو ماشین عروسیش تور ماهیگیری بزنه ، اون یکی عاشقانه ترین شعرایی که

واسه خانمش سروده و خدایی معنی و مفهو می ندارن رو تو کارت می چپونه و تا دلتون بخواد انواع و

اقسام دیوونه بازی و گاهی ایده های جالب که دور و بر هممون هست و شاید تو کله خودمون <البته

مجردها> خوب چرا بهتون بر میخوره اگه میگفتم همه دیگه دیریریریریریری

اهانت میشد که نکنه به حمد اله   قصد تجدید فراشات دارینولی این یکی فقط به مخیله این عروس و

 داماد رسید

 

راستی میدونین پسرای عرب اصلا" داماد نمیشن؟؟؟!!! 

جدی میگم بیخودی نخندین و چشات هم گرد نشه  اونا به داماد هم میگن  عروس بیچاره پسرای عرب

بعد تلاش های فراوان به این  مرحله که میرسن تازه عروس میشن

*****************************************************************

                                          

      تا یادم نرفته به یه مکاشفه دیگه هم رسیدم اینکه اسمم به انگلیسی میشه:

                                            Round the bend

                                ارادت                       مشنگ کاشف



یکشنبه بیست و ششم آبان 1387-2:51 PM |   | مشنگ | گروه  |لینک به نوشته
بدون هیچ حرف اضافه ای

مهر بانی را وقتی دیدم که کودکی خورشید را

                                                    در دفتر نقاشی اش

                                                                            سیاه کشید!

                                                                               تا پدر کارگرش زیر نور آفتاب نسوزد

 کاش میتونست تو دفترش سرمای این روزا رو هم به خاطر پدرش وهمه پدرا گرم بکشه

*******************************************************************

اومدم ببینم چه خبره خبرای بد دیدم داداشم خیلی حالش بده براش دعا میکنم زودتر خوب بشه و از این حال و هوای نامطلوب بیرون بیاد و دوباره مثل همیشه شاد و شنگول باشه



شنبه بیست و پنجم آبان 1387-3:31 PM |   | مشنگ | گروه  |لینک به نوشته
دستت بده فالتو بگیروم

چقدر به فال و فال گیری و دیدن آیندتون توسط دیگران اعتقاد دارین؟

**************************************************

یکی از مراجعین مطب یه خانم ۴۰یا شاید هم ۵۰ ساله است ودائم سراغ فال گیرا میگرده.یه روز با شوق اومد پیشم و گفت یه آقاییه خونش شیرازه شماره موبایلشو از یه خانم گرفتم هر چی در مورد زندگیم گفته درست بود حالا گفته واسه اینکه مشکلمو حل کنه برم پیشش . گفتم قصد فضولی ندارم ولی مگه مشکلتون چیه ؟گفت :واسه دخترم شوهرش خیلی بد اخلاقه و دائم کتکش میزنه گفتم حالا طرف چی بهتون گفته گفت :میگه دامادمو جادو کردن واسه رفع جادو هم باید ۲۰۰۰۰۰(دویست هزار تومن)بدم .واسه خودمم هم گفته دلیل اینکه دائم مریضی اینه که دشمن زیاد داری علی الحساب ۷۰۰۰۰(هفتاد هزار تومن )بده تا برات دعا کنم(لابد دشمناش یکی یکی بمیرن)

گفتم میخوای بری شیراز!

گفت:آره ولی راستش پول ندارم کاش میشد از یه جایی جور بشه

.***************************************************.

.*****************************************************

.*******************************************************

چند روز گذشتو من هم از خانم خبر نداشتم .یه روز بارونی که نوبت داشت اومد و دوباره در دلش وا شد که چیکار کنم پول نداریم که پشت بوم خونمون رو ایزو گام کنیم یه دفه یاد شیراز و جناب آینده نگر افتادم گفتم رفتی شیراز گفت آره رفتم

گفتم چقدر پول دادی گفت :دویست هزار تومن واسه دخترم ،صدو پنجاه هزار تومن واسه خودم البته با کرایه از این جا تا شیراز و سوغاتی واسه خواهرم چهارصدو پنجاه هزار تومن خرجم شد.

.

.قضاوتش به عهده خودتون ولی چه آدم های شیادی پیدا میشن که با احساسات مردم بازی میکنن ولی خودمونیم کسی هم نیست این فالگیر ها چقدر پولدارن یه فالگیر قصد مزدوج شدن نداره

 .یه نمونه دیگش هم همون سی دی شعبده شیطان اگه ندیدین حتما" ببینین.

من که اصلا"به این جور شیادها اعتماد ندارم امیدوارم شما هم اعتماد نکنین

                                  ارادت        مشنگ اعتماد نکن



یکشنبه نوزدهم آبان 1387-3:37 PM |   | مشنگ | گروه  |لینک به نوشته
تا به تا نویسی

بعد عمری که اومدم ویه  حرفی با خودم آوردم این  بلاگفای نامرد همه رو هاپولی کردخیلی حالمو گرفت 

******************************************************* 

چون میخوام برم پای کار چرا همش بریم سر کار خوب یه دفعه هم بریم پای کار

بگذریم حرفام و خلاصه میکنم. یه متن جالب و کم کمکی مخ پیچ واسه

 ترجمه مثلا" متون ساده داشتیم که به این فکر افتادم بیام اینجا موضوع رو

بگم آخه  ییهو سلولای خاکستری که ندارم انگارسیاه شدن خوب همونا

 قاطی کردن  متنه رو مینشونم ببینین چه سخت وا میشه بعد هی نگین

مترجم شدن آسونه

**************************************************

                                              A little story

                            This is a story about four people

              Everybody , Somebody , Anybody , and Nobody

                   There was an important job to be done       

       and Everybody was sure that Somebody would do it    

          Anybody could have done it , but Nobody did it  

                   Somebody got angry about that   

                  because it was Everybody 's job

              Everybody thought Anybody could do it,

                      but Nobody realized that

                      Everybody wouldn't do it

           It ended up that Everybody blamed Somebody

        when Nobody did what Anybody coulld have done

******************************************************

خوب اگه خیلی ادعاتون میشه ترجمش کنین دیگه چرا وایستادین ، چرا منو نیگا میکنین

شروع کنین دیگه

     فرصت ندارم از دست این لامصب خیلی عصبانیم 

                             فعلا"         ارادت                مشنگ تازه مترجم شده

 

 

 



سه شنبه چهاردهم آبان 1387-3:9 PM |   | مشنگ | گروه  |لینک به نوشته
جسارت ....اووووووووووه چه خبر!!!!!!!!!!!!

چن وقت پیشا دست به یه کار شجاعانه ی، ترسناکانه ی،فک کنم یه کم نه خیلی جسارت بارانه زدم .این داش ما یوختی حالش بد بود و نیاز فوریانه به داروانه داشت  منم دیدم مث اینکه میتونم به داشم نشون بدم همچین یه چیزایی ازم بر میاد.ناگهان کبری وارانه تصمیم گرفتم..................

 از اون جایی که اسم داروها رو به انگلیسی میدونم و امضای جنا ب حکیم باشی رو هم مواقع بیکاری هی جعل کردم و مدت و دوز داروها رو هم در دفینه مغزم دارم

بیمه داشی رو بردم تو مطب و در یک حرکت لرزشی دارو ها رو نوشتم و جعلیت امضا رو هم در دفترچه فوق الذکر قرار دادم و برگه را مهر و موم کرده و از اون جایی که داروخونه هم در تیر رسمون بودنسخه ی پیچیده رو سریع گرفتم و به دست داشم دادم تا نوش جان کنن.و از این ماجرا کسی را مطلع نساختم.

..............................................................................................

 اون چند وقت پیشا گذشت ......................... و شد حالا

تو مطب جلوس کرده بودم که مسئول داروخونه با یه برگه بیمه اومد تو  و سراغ جناب

حکیم باشی رو گرفت  شستم نه اشاره ام خبر دار شد که موضوع لو رفته  و

مسئولین داروخونه و جناب حکیم همین الانه که مقدمات به دار آویختن منو فراهم کنن

                  القصه .................................................................................

جناب مسئول رفتن و حکیم با خنده به طرفم اومد و گفت :تو این نسخه رو نوشتی

 سرمو پایین انداختم نه از خجالت بلکم از ترس و به نازکی رای آری دادم

ولی حکیم اصلا" ناراحت به نظر نمیرسیدن 

(اه خسته شدم از بس به جون خودم خواستم لفظ به قلم حرف بزنم  ، ول کن بابا این کارا به ما نیومده)

تازش هم از جسارتی که داشتم خیلی هم خوشش اومد و بهم یه جایزه هم داد

ولی گفت: دخترم خوبه که اینقده جسوری ولی اگه یه دفعه دیگه خواستی این کارا

رو بکنی مواظب باش درست جعل امضا کنی که من مجبور نشم دوباره امضای کج و

 کولت رو تصحیح کنم.

 ..........................................................................................................

دیگه سرم پایین نبود ،پرو شدم خواستم بگم خوب تقصیر خودته آخه اینم امضاست تو

 داری نه تو به این میگی امضا

 .............................................................................................................

توجه کردین دکترا چه بد خطن؟؟

فک کنم این داروخونه ایه  به دست خط قشنگ نسخه شک کرد نه؟؟؟؟؟؟؟؟

                                             مشنگ متقلب



شنبه چهارم آبان 1387-5:11 PM |   | مشنگ | گروه  |لینک به نوشته
تولد

تولد.....

 

           تولد....

 

                     تولدت مبارک........

 

                                           

              بیا شما را  فوت کن تا صد سال زنده باشی 

 

 

تا یه سه چار سال پیش شعر تولدم این بود اما از اون موقعی که خدا زد پس کلم و

رشته  فینگلیش  رو انتخاب کردم  همه چی فرق کرد

                                                                       ..... Happy birthday to you 

                                      .....Happy birthday to you     

تازش هم بیا شما را فوت کن تا صد سال زنده باشی هم نمیگن ، از  اون قلبای

 قشنگ و شکلک های با مزه    هم  خبری نیست  همه این شواهد و قراین 

نشون میدن که تو بزرگ شدی  . چه بد  فک کنم همه فهمیدن از مرز صد سالگی

هم در حال گذریم.

بچه که بودم آرزوم بود بزرگ بشم چون آدم بزرگا خیلی کارا میتونستن بکنن که ما ها

نمیتونستیم مثلنش بماند چون حالا تازه فهمیدم همچین لذتی هم نداره

همه کارا رو خودت تنهایی انجام بدی .

                     ولی چه عالمی بود و چه زود گذشت ............

                                     .............................

با  یه کیک  که روش به سفارش دوستان پر مغز بود باید از جلوی برادران

و خواهران انتظامات رد میشدم  ، هی منتظر بودم یه چیزی بگن تا اینکه انتظار به

 پایان رسید  خانم خانم کجا این چیه ؟( کم مونده بود بگم بمب )

معلومه که کیک .

واسه چی آوردی ؟

واسه تولدم .

این کارا تو دانشگاه قدغمه.

چرا ؟

بعد از کلی کل کل کردن دوست استادم اومد و ضمانت کرد که مخفیانه و

دور از انظار عمومی به خصوص دور از انظار برادران دانشگاه در یک فضای در بسته

سر بسته ی بدون تولدت مبارک گفتن  تولدمون رو جشن که نه ماتم  بگیریم  آخه

همچین اوضاعی فقط به مراسم ختم میخورد تا تولد ؟؟!!

خوب ما هم بچه های خوبی بودیم فقط چند تا بادکنک ترکوندیم و به جای تولدت

مبارک همون انگلیسیشو گفتیم

                                 ...................................

دو تا حس متضاد داشتم یکی اینکه بزرگ تر شدم و یه جورایی حس بزرگ شدن

و در واقع پیر شدن (شایدم عاقل تر شدن) اون حس دیگه هم خوشحالی که کودک

درون داره .

                           ...............................................

به هر حال یه سال دیگه به عمرمون اضافه شد آخرش که چی؟؟؟



چهارشنبه یکم آبان 1387-11:30 PM |   | مشنگ | گروه  |لینک به نوشته
به هر چی فکر کنی اون رو مثل آهن ربا به سمت خودت میکشی

این ایمیل رو یه دوست که نمیدونم کیه برام فرستاده البته گفتنش خالی از لطف هم نیست  آخه دیدم انتگار واسه این حال و هوا م خیلی خوب بود :

انسانی که سعادت را احساس می کند فقط لحظه را ،دقیقا" همین لحظه را

دارد ، او در حال زندگی میکند.

کسی که کل حیاتش را در تازگی بگذراند میتواند زندگی اش را مثل یک کودک سر

کند ، میتواند بزرگ شود و درعین حال در سراسر زندگی حالت بچگی خود را حفظ

کند. در حال زیستن هنر است ،انسانی که در حال زندگی میکند هرگز پیر نمیشود به

 بلوغ میرسد ولی پیر نمیشود. او همیشه کنجکاو است همیشه ذوق زده وپر از

حیرت است .

او هرگز بی حوصله نیست او هیچ وقت از زندگی بیزار نیست.

گذشته و آینده را بر خود تحمیل نکنید .دم غنیمت است آن را با فکر کردن درباره

چیزهایی که ارزشمند نیستند به هدر ندهید وقتی شما پر از شادی باشید خدا را در

 عمیق ترین هسته وجودی تان حاضر و ناظر می بینید . نه اینکه او را تنها با لب و زبان

 به یاد داشته باشید.

                                                      

من از این میترسیدم که اگه اون نباشه تنها  بمونم غافل از اینکه اگه همه باشن ولی خدا نباشه تنها ترین تنهام امروز دوباره بهم ثابت کرد که تنها نیستم بهم حالی کرد هنوزم با همه ی بدی هام میتونم بهش تکیه کنم،، با همه ی فکر های بد که در موردش داشتم  میتونم هر وقت که بخوام هر جایی هر جوری باهاش حرف بزنم

                                              

خدایا دوست دارم

خدایا به خاطر وجود دوستای خوب هم ازت ممنونم به خصوص داداشی که با حرفاش

باعث شد خیلی واقع بینانه تر به مسائل دور و برم نیگا کنم. مرثی داداش



یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387-10:34 PM |   | مشنگ | گروه  |لینک به نوشته
خدا عادله؟؟؟

چند روزیه خیلی از خدا دور شدم .شنیدین میگن به هر چی پیش خدا بنازی و به

خاطر داشتنش افتخار کنی و شکر گذار باشی شیطون از همون راه به تو مسلط

میشه یعنی مثلا" اگه خودت رو یه آدم با ایمان بدونی وبه نماز اول وقتت بنازی ،ییهو

به خودت میای میبینی نه تنها نمازت رو  اول وقت نمیخونی بلکه دیگه حوصله نماز

خوندن رو هم نداری .

 

                                                       

منم به اینکه خدا دوسم داره و  همیشه همه جا هوام رو داره افتخار میکردم.......

 

 

ولی حالا به جایی رسیدم که حتی تو عدالت خدا هم شک کردم مدام تو ذهنمه که

خدا اصلا"عادل نیست، اگه عادل بود نمیذاشت اینجوری بشه ، آخه فرق من و اونای

دیگه تو چیه، میگفت: سرنوشت هرکی رو یه جوری نوشتن نمیتونی بری به جنگ

خدا، به جنگش نمیرم (آخه شکست میخورم چون کافیه خدا تنهام بذاره فقط همین)

 ولی میتونم به اوضاعی که دارم اعتراض کنم نمیتونم 

 



یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387-10:26 AM |   | مشنگ | گروه  |لینک به نوشته
خدایا تنهام نذار

کاش یه کم بیشتر اهل ریسک بودی و کاش یه کم بیشتر به فکر من بودی میگی من فقط خوشبختی تو رو میخوام ولی این  جوری اصلا" من خوشبخت نیستم کاش یه کمی به حرفام اهمیت میدادی ،کاش حداقل یکی از کارایی که من بهت گفتم انجام میدادی. اگه تو خوشبختیم رو میخواستی و دوستم داشتی و دوست نداشتی مثل اون باشم که به چیزی که لایقش نبود راضی شد اینکار رو باهام نمیکردی . حرفا و کارای تو باعث شد تا اون به چیزی که دوست نداشت  و حتی از شنیدن اسمش حالش بهم میخورد راضی بشه نگو خودش خواست چون اشکاش و دیدم وقتی با تحکم بهش گفتی فقط همین اگه نخواستی نباید دیگه هیچ انتظاری از من داشته باشی  وحتی منو ....صدا بزنی .اگه دوستیت دوستی خاله خرسه نبود اون کاری رو میکردی که....بهت گفت . میدونم میخوای چی بگی لطفا"چیزی نگو چون هیچ کدوم از بهونه هایی که میاری دلیل نیستن فقط بهونه ان خواهش میکنم دیگه نگو .خیلی از دستت عصبانی ام من این خوشبختی که تو برام تجویز میکنی نمیخوام .تنهام بزار.

 

 

فکرم از این ور به اون ور رفت تا رسید بهش، اینقدر بهش فکر کردم تا خسته شدم  از نتیجه ای که گرفتم خیلی شرمنده ام ولی لازم میدونم بگم تا درس عبرت بشه واسه اونایی که بعدن قراره همچین نتیجه هایی بگیرن .به این نتیجه رسیدم که خدا خیلی بده و منو دوست نداره اینقدر ناراحت بودم که فقط به خدا میگفتم خیلی بدی خدا خیلی بدی اصلا" به فکر من نیستی اصلا" نمیدونی من هم هستم یا نه

شب که چه عرض کنم نصف شب که اومدم خونه گفتن تماس گرفته فردا میخواد بیاد خیلی هم عجله داشت همین امشب میخواست بیاد

 

وقتی میگن هر چی خدا براتون در نظر گرفته بهتره باورمون نمیشه ولی من به این حرف رسیدم .کاش هیچ وقت نمیومد این جوری راحت تر بودم حداقل تو فکرم اونو اون جوری که دلم میخواست تصویر میکردم    



پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387-11:1 AM |   | مشنگ | گروه  |لینک به نوشته
بهترین دعا

یه دوست خوب اون روزا داشتم که همش با هم بودیم . دیروز به مناسبت عید بودنش برام یه عیدی فرستاد اونقدر خوشحال شدم از این عیدیش که خواستم شماها را هم از اون بی نصیب نزارم البته یه تیکه اش رو به شما هدیه میدم

.

.

این گلا واسه عیدیتون ولی اون اصلیه یه جمله قشنگ البته جمله که نه یه دعای درست و حسابی که از ته قلبم واسه همتون از خدا میخوامش

برایت دعا می کنم که خدا از تو بگیرد هر آنچه که خدا را از تو میگیرد

  همین جا لازم به ذکر است که اینا دکتر شریعتی گفته بعدا" نگین نگفتی

 



پنجشنبه یازدهم مهر 1387-2:34 PM |   | مشنگ | گروه  |لینک به نوشته
دانشگاه

استادای امسال همون استادای قبلی هستن .یعنی همون استادایی که خیلی دوستشون داشتم .ولی متاسفانه مدیر گروهمون همونی که دوست دارم سر به تنش نباشه وچنان ازش متنفرم که با وجود گذشت دو هفته از کلاسا سر کلاسش نرفتم و چون چاره ای جز گرفتن این دو واحد با اون استاد خودخواه نداشتم  به ناچار اون درسو باهاش گرفتم  هر چی از خودخواهی جناب استاد بگم کم گفتم . ولی خوبیش اینه که اصلا" حضور و غیاب نمیکنه  پس ما میتونیم به راحتی کلاسا رو دو در کنیم                                                                                                        

 

<اینم از اصطلاحات به قول بعضی ها نسل سومی هاست دیگه > 

 

 

خوب اومده بودم از استاد خوبا بگم این استاده خودشو جلو انداخت .استاد خوبه که همیشه ته ریش داشت و اصلا" به مو و ریش و این جور چیزا اهمیت نمیداد. تو ترم جدید تغییر رویه داده بود و چنان سبیل های کلفتی ساخته بود که بیا و ببین ، دو تا جلسه اول که فقط صرف دیدن و تعریف از سبیل های استاد شد  بعضی ها متفق القول بودن که استاد زشت شده و بقیه معترض که نه بابا خیلی بهش اومده .

.

.

.

حال دانشجو ها هم دیدنی بود دختر خانم های محترم که یا ازدواج کرده بودن یا از بهم ریختگی  ابروهاشون خسته ،ابروها رو نازک کرده بودن و آقا پسرهای گرامی  هم موهاشون  رو مدل دخترانه زده بودن . یادمه اون روزا وقتی ماها میرفتیم آرایشگاه  میگفتن چه مدلی میخواین ، براتون پسرانه بزنم ، فک کنم این روزا هم آرایشگرای آقا میگن میخواین مدل دخترانه براتون بزنم!!!؟؟؟

لباسا هم دیدنی بودن آقایون لباساشون بلندتر و خانم ها کوتاه تر

.

.

.

نگران نشین این اوضاع و احوال مال همین روزای اوله که برادران و خواهران انتظامات روزه دارن و بی حال ، به موقعش به حساب هممون میرسن .

میدونین چیکار میکنم  تصور کنید شما همون جناب دانشجو هستید تا از سه فرسخی از اتومبیلتون  یا از سرویستون پیاده شدین   انتظامات براتون گارد میگرن به محض نزدیک شدن به درب ورودی دانشگاه متوقف میشید ، اگر هم خیلی زرنگ بازی در بیارین و از دستشون فرار کنین چنان سرتون نعره میکشن که خانم خانم یا آقا آقا با شمام که همه به سمتتون برمیگردن و چپ چپ نگاتون میکنن که از اومدنتون به دانشگاه منصرف میشید 

 



جمعه پنجم مهر 1387-2:35 PM |   | مشنگ | گروه  |لینک به نوشته
امروز زندگی را آغاز کن !!!

به آرامی آغاز به مردن میکنی 

                             اگر سفر نکنی،

                                            اگر چیزی نخوانی،

                                                   اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،

                                                       اگر از خودت قدردانی نکنی.

به آرامی آغاز به مردن میکنی

              زمانیکه خودباوری را در خودت بکشی ،

                                               وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند.

به آرامی آغاز به مردن میکنی

            اگر برده عادات خود شوی،

                 اگرهمیشه از یک راه تکراری بروی....

                        اگر روزمرگی را تغییر ندهی

                               اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی،

                                      یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی.

تو به آرامی آغاز به مردن میکنی

                              اگر از شور و حرارت،

                                      از احساسات سرکش،

                                     و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وا میدارد

                                                  وضربان قلبت را تندتر می کنند،

                                                                                  دوری کنی.........

تو به آرامی آغاز به مردن میکنی

         اگر هنگامیکه با شغلت ،یا عشقت شاد نیستی ،آنرا عوض نکنی

                 اگر برای مطمئن در نا مطمئن خطر نکنی

                         اگر ورای رویاها نروی،

                                     اگر به خودت اجازه ندهی

                                                   که حداقل یکبار در تمام زندگیت

                                                             ورای مصلحت اندیشی بروی.....

امروز زندگی را آغاز کن!

                    امروز خطر کن!

                          امروز کاری بکن!

                              نگذار که به آرامی بمیری،شادی را فراموش نکن!

                                                                               پابلو نرودا

 

پابلو نرودا به عنوان ادیب و شاعری توانا شهرت جهانی کرد. به عنوان سفیر شیلی در کشورهای متعددی منصوب شد و به گفته گابریل گارسیا مارکز بزرگترین شاعر قرن بیستم بود. عاشقانه های زیبایش در کتابی با عنوان <هوا را از من بگیر،خنده ات را نه> در ایران به چاپ هشتم رسیده .

اینا رو دوست خوبم گیج منگولی و استاد مهربونم برام ایمکرد منم این شعر قشنگشو واسه این پست انتخاب کردم. من که خیلی دوست داشتم  میدونم شما هم خوشتون میاد.



پنجشنبه چهارم مهر 1387-2:19 PM |   | مشنگ | گروه  |لینک به نوشته
قدر بدانیم

تا سوار اتوبوس شد از جاش بلند شد و گفت :مادر بیاین اینجا بشینین ،تعجب کردم چی شد یاد دو ماه پیش افتادم سریع پلی بک اون صحنه اومد تو ذهنم وقتی پیرزنه که با سن خیلی زیادش اصلا"نمیتونست رو پاش وایسته کنار اتوبوس ایستاد و به کمک بقیه سوار شد دختره به مادرش نگا کرد و گفت:اووووووووه چقدر پیره و هر دوشون زدن زیر خنده .بعد به مادرش گفت:مامان یا سرت و پایین بنداز یا بیرون رو نگا کن تا مجبور نشی از جات بلند شی و با این حرف دوباره هردوشون زدن زیر خنده .

بازم نگاش کردم بیشتر و با دقت تر موهاش و مثل قبل مدل نداده بود و ارایش صورتش کمتر بود ولی خودش بود خوب شناختمش .این روزا از این صحنه های قشنگ خیلی میبینیم صحنه هایی که انسانیتمون رو واضح و آشکار نشون میده .کاش تمام عمرمون مثل همین یک ماه بودیم صادق و پاک و دوست داشتنی .

 

اگر یادمان بود و باران گرفت 

                                                نگاهی به احساس گل ها کنیم

                                  التماس دعا



دوشنبه یکم مهر 1387-4:19 PM |   | مشنگ | گروه  |لینک به نوشته
روزه

شنیدین میگن روزه بردتش ؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!! ما از همون روز اول ماه رمضون که بالاخره موفق شدیم به دیارمون برگردیم روزه بردمون ؟؟!!حالا کجا؟هنوز خودمم هم نمیدونم!چشتون روز بد نبینه حالمون بد شد و جناب دکتر هم روزه را قدغن کردن .به مدت تمام ماه. ولی من که گوشم بدهکار این حرفا نبود یواشکی روزه میگرفتم .باورت نمیشه میخندی ، چی آهان اینکه شنیدی یواشکی روزه خواری کنن و لی نشنیدی یواشکی روزه بگیرن  رو میگی خوب دیگه در مملکت ما باید یواشکی روزه گرفت بخصوص اینکه ممنوع الروزه هم شده باشی .ولی خودمونیم ها روزه گرفتن یواشکی از روزه خواری یواشکی سخت تره الکی باید رو میز بشینی و صدای قاشق وبشقاب رو در بیاری بدتر از همه اینا جلوگیری کردن از قار و قور شایدم غار وغور شکمته .آخی ماه رمضون داره تموم میشه چه بد



شنبه سی ام شهریور 1387-4:0 PM |   | مشنگ | گروه  |لینک به نوشته
روز جوان

سلام جوونا

                               روزتون و روزمون و روزم مبارک



چهارشنبه بیست و سوم مرداد 1387-12:54 PM |   | مشنگ | گروه  |لینک به نوشته
کلاس بی میز و صندلی و تخته و .......

وقتی از تی وی کلاسای بی میز و صندلی اونا را میدیدم هی به خودم میگفتم مگه میشه؟ چی میگی؟ امکان نداره نمیتونن !کارایی نداره آخه چه جوری؟....همش دلم به حالشون میسوخت وای وای از دست این قدیمی ها میگفتن که منع هر چی را که بکنی همون به سرت میآدا...

تا اینکه.....

تاوارد کلاس شدم و دیوارایی که از نم گچاشون ور اومده بود رو دیدم شوکه شدم گفته بودن میز و صندلی ندارن ولی این دیگه خیلی صحنه عجیبی بود اینقدر این ساختمون با نمای زارش ودر رنگ و رفته اش توجهم رو به خودش جلب کرد که یاد نوانخانه ...اسمش رو یادم رفت همون جا که جودی آبوت ساکن بود دیگه،  اسمش نوک زبونمه ...ولش کن بابا همون جا .یاد اون جا افتادم و اصلا" چهره های معصوم و نشسته بچه ها رو ندیدم .تا اینکه مسئول اونجا متوجه سر در گمی ام شد و گفت:خانم میدونم اینجا در شان شما نیست ولی ...حرفش رو قطع کردم و گفتم: این حرف رو نزنین  راستش زیاد مهم نیست یه کاریش میکنم.روز اول درست وحسابی تو دل بچه ها جا وا کردم اینقدر که تا پنج دقیقه دیر میرفتم تموم دنیا رو خبر میکردن که خانم نیومده نکنه دیگه نیاد آقا به خدا ما کاری نکردیم ،اذیتشون هم نکردیم هر چی هم گفتن انجام دادیم.  راستش خودم هم بهشون وابسته شدم  بچه ها سه گروه بودن که از سن هشت تا بیست  بر حسب سن و جنس تفکیک شدن.پسرای کلاسم رو باوجود شیطنت های فراوان بیشتر دوست داشتم .وقتی داشتم روی تابلویی که به اندازه یه کف دسته لغات انگلیسی رو مینوشتم یکیشون گفت :دختر خانم دختر خانم برو کنار مانمیبینیم برگشتم ببینم کیه؟ ییهو همشون با صدای شلیکی خندیدن و منم وادار به خندیدن کردن 

منظور اینکه

از بچه ها خیلی راضیم خوب ،مودب،چیز یاد بگیرو......خیلی چیزای دیگه . این روزا روزای آخر کلاسمونه و بعدش هر کدوممون دنبال کار خودمون میریم من میرم دانشگاه ،عباس میره سر ساختمون ور دست باباش غلام میره سر کوره ها ،نجمه به بچه داریش ادامه میده ،سمیه سر دار قالی بر میگرده ،آرش هشت ساله  که تازگی مادرش رو از دست داده با یاد مادرش روزاشو میگذرونه و مریم دنبال محبوبه تو کوچه های گلی میگرده.

ولی

خوشحالم که تونستم کمک کوچیکی بهشون بکنم . راستش رو بگم روز اولی که این کار رو بهم پیشنهاد کردن گفتم نه من اونجا نمیرم رفتم تو یه موسسه نسبتا" معروف وتست دادم و نفر اول آزمون کتبی و شفاهیشون شدم و با خوشحالی تصمیم گرفتم کارم رو شروع کنم ولی مسئول همون نوانخانه فوق الذکر باهام تماس گرفت و  روز تشکیل کلاس ها رو بهم گفت  هر چی تلاش کردم منصرفش کنم نشد که نشد  و بدین ترتیب تمام صبح هام پر شد و بعد از ظهر هام هم که با مطب رفتن رزرو شده بود با وجوداینکه اون موسسه در بالا یاد شده را از دست دادم بازم خوشحالم چون هنوز انسانیت رو از دست ندادم  



یکشنبه بیستم مرداد 1387-3:46 PM |   | مشنگ | گروه  |لینک به نوشته
چنان به زندگی بی نشاط خو کردیم که نقش روشن لبخند یادمان رفته است

سیه چشمی به کار عشق استاد

                                               به من درس محبت یاد می داد

مرا از یاد برد آخر ولی من

                                               به جز او عالمی را بردم از یاد

A black eye . master of coquette

                  Taught me the lesson of LOVE

                             He did forget about me at length

                                       But I did forget all the world but his

 



سه شنبه هشتم مرداد 1387-12:14 PM |   | مشنگ | گروه  |لینک به نوشته
عشق سو’ تفاهمی است که با متاسفم گفتنی فراموش می شود....شاملو

صدف سینه من عمری گهر عشق تو پرورده

                                                کس نداند که در این خانه طفل با دایه چه کرده

همه ویرانی و ویرانی .همه خاموشی و خاموشی

                                              سایه افکنده به روزنها پیچک خشک فراموشی

من وآن تلخی و شیرینی.من و آن سایه و روشن ها

                                            من واین دیده اشک آلود که بود خیره به روزن ها

 



یکشنبه ششم مرداد 1387-12:10 PM |   | مشنگ | گروه  |لینک به نوشته
جای تو در جان زندگی سبز است.....

اصلا"بهش فکر هم نمیکردم که اینقدر سریع تغییر عقیده بده .خیلی دوستش داشتم نگاهاش . رفتاراش . خندیدن هاش وحرفهاش بهترین خاطرات چهار ماه آشنایی من با اون بود .وقتی دیدم نظرش در مورد عاشق شدن اینه خیلی خوشحال شدم حس کردم خودشه همونی که قراره تا آخر عمر کنارم باشه.اینکه بهم میگفت:به فانوس دل نبند که تو لایق آفتابی. یا وقتی موقع رفتن شد گفت:وقتی با شما هستم گذر زمان رو احساس نمیکنم. تمام این حرفاش یه حس عشق تو وجودم زنده کرد طوری که با تمام وجودم دوسش داشتمهمونی که کمکم کرد  تا مشکلاتم رو شکلات کنم . همونی که شاید خودش هم نمی دونست که دلیل تمام تغییرات من وجودخودش بود و بس نه چیزای دیگه ای که تصور میکرد. میدونست من با احساساتم زندگی میکنم و یه جورایی تاییدم هم میکرد وحتی تشویق.اون با همه فرق میکرد با تمام آدم هایی که میشناختم با همشون.راستش تمام مدتی که همدیگه رو میدیدیم و عاشق بودیم با خودم کلنجار میرفتم که اگه با هم ازدواج کنیم بازم مثل الان همدیگه رو دوست داریم ...تنها جوابی که داشتم نه بود .میگن عشق یه رویاست که اگه به واقعیت برسه شیرینی اش رو از دست میده.ولی اصلا"به از دست دادنش هم فکر نکردم وهمون طورکه دلم میخواست تا آخر عمرم دارمش نه به عنوان یه عشق که به عنوان یه دوست یه دوستی که از عشقم به خودش خبر داشت و داره دوستی که می دونستم دوستم داره ولی هیچ کدوممون به خودمون این اجازه را ندادیم که بگیم عاشق شدیمبا اینکه هردومون تو حرفامون دوستت دارم موج میزد و تو چشامون عشق جرقه میزد.با وجود اون شعر های قشنگ که به بهونه های الکی رد و بدل میکردیم .........ولی بازم سکوت و سکوت و سکوت ولی خاصییت عشق این است.درسته الان عاشق نیستیم ولی حداقلش اینه که عاقلیم و درسته که عاشقانه همدیگه رو دوست نداریم ولی عاقلانه همدیگه رو دوست داریم و همدیگه رو داریم



جمعه چهارم مرداد 1387-10:18 PM |   | مشنگ | گروه  |لینک به نوشته
عاشق شدن دل میخواد نه دلیل

عشق

همیشه فکر میکردم وقتی آدم ها عاشق میشن آخه از کجا می فهمن عاشقن ودایم از خودم می پرسیدم فرق بین عاشق بودن و دوست داشتن چیه ؟ تا اینکه  شنگول یه روز خوشحالتر و سرخوش تر از همیشه در حالی که یکی از ترانه  های  منصور رو میخوند وارد اتاق شد ازش پرسیدم ها چیه انگاری خروست کبک میخونه ؟ اونم مث اینکه منتظر همچین سوالی بود خندید و گفت :اولا" اون کبک که خروس میخونه بعدش هم یه احساس قشنگی تو قلبم داره ورجه وورجه میکنه امروز تو دانشگاه یکی رو دیدم  باور کن خودشه گفتم: کی خودشه ؟حالت خوبه ؟ولی اون دیگه رفته بود .فهمیدم پس آدم ها اینجوری میفهمن عاشقنیعنی تا یکی رو دیدن و به یقین رسیدن خودشه شادتر از قبل میشنچند وقتی هم بود که منگول خان رو ناراحت و درون لاک خودش بود هر چی حس فضولیم رو به کار انداختم تا یه چیزی ازش بیرون بکشم نشد که نشدشنگول رو واسطه خیر کردم  تا اینکه فهمیدم تو محل کارش هی یکی رو میبینه  وآخی طفلی عاشق شده .به این نتیجه رسیدم که قضاوت اولم غلط بوده وقتی کسی عاشق شد دایم دوست داره تنها باشه و تو تنهایی به کسی که دوستش داره عشق بورزه وقتی از شنگول پرسیدم چه جوری شد که عاشق شدی یه چشمکی بهم زد و گفت:شیطون عاشق شدی .گفتم نه بابا من اصلا"تو معنیش موندم .شنگول حرف قشنگی زد گفت :به قول بابا لنگ درازخودت :عاشق شدن دل می خواد نه دلیل



جمعه چهارم مرداد 1387-9:42 PM |   | مشنگ | گروه  |لینک به نوشته
عاشقی بد دردیه

درست یه هفته است امتحانام شروع شه یعنی الان وسط امتحانام هستم خیلی استرس زاست آخه این ترم اصلا" درس نخوندم بیخودی هم نبود راستش چه جوری بگم عاشق شدمالبته اینکه کسی عاشق بشه به هیچ وجه نه خجالت داره نه لبو شدن ولی اینکه با عاشق شدنش دردسر درست کنه ودرس نخونه بدبده

یه هفته است مطب نرفتم دارم بهترین لحظه ها را میگذرونمکاش میشد دیگه هیچ وقت اونجا نباشم ولی مهم نیست چیزی که باعث شد شروع به نوشتن این پست کنم یه موضوع عشقولانه ورمانتیکانه    شاید همچین حسی را حداقل یه بار تو عمرت تجربه کرده باشی که وقتی از چیزی( نه میخوام روراست باشم)از کسی که دوستش داری دورمیشی دلت همش هواشو میکنه وواسه دیدنش لحظه شماری میکنیومدام به هر بهونه ای تو دلت  اسباب دیدنش رو فراهم میکنی و هی واسه خودت با یه مدادترش خیلی تیز که البته مخصوص مداد تتو هاست هزارو یک دلیل منطقی وعقلانی میتراشی تا یه بار دیگه ببینیش تا تمام حرفای دلت رو بش بزنی ولی به محض اینکه صدای پاشو میشنوی یا تو سالن انتظار تو اون سکوت قشنگ صداشو میشنوی همه حرفا و دلایل از یادت میره و حالا میمونی که خدایا چی بش بگم آخه واسه چی اومدم اینجا اما غافل از اینکهطرف با هوش تر از این نقل قول هاستهر چند به روت هم نمیاره که بابا میدونم چه مرگته  و واسه  چی اینجایی ولی خوشحالی که از دیدن تو تو وجودش داره فوران میکنه رو بدتر از خودت نمیتونه نه اینکه نخواد طفلک نمیتونه پنهانش کنه .ولی با تمام این نگرانی ها و استرس ها و خجالت ها عاشقی خیلی قشنگ و دوست داشتنیه علی الخصوص وقتی دو جانبه و دو سویه باشه. فردامیخوام به دلیل هزارو دووم به دیدنش برم راستش اون دلیل هزارو دوومیم اینه که اگه ببینمش با حرفاش میتونم روحیه بگیرم و درس بخونم   



سه شنبه یکم مرداد 1387-11:54 AM |   | مشنگ | گروه  |لینک به نوشته
گوش اگر گوش تو و ناله اگر ناله من ....................آنچه البته به جایی نرسد فریاد است

 مامان میگه :پیش ما نشین ، برو اونجا روی اون صندلی بشین!

(با وجود چند تا صندلی) بچه میگه: اونجا جا نیست میخوام پیش تو بشینم؟

 

خیلی دلم براش سوخت ، تو چشماش که نگاه میکردی میتونستی به عمق غمی که تو وجودش رخنه کرده بود پی ببری . حس کردم به عنوان یه بچه نه ساله اونقدر که بقیه شاد هستن اون نیست ، هیچ وقت از ته دل نمی خندید حتی شیطنت های پسرونه هم نداشت . پدر و مادرش با اون مثل یه عضو اضافه رفتار میکردن؟!  خیلی دوست داشتم بدونم چرا ؟رفتارهای پدر و مادرش باعث این سر خوردگی شده بود  یا از تنهایی ناراحت بود؟ یا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

آخه مگه بچه ها از پدر و مادرشون جز محبت  که معنیش همون دوست داشتنه چیز دیگه ای میخوان .

وقتی یه مادر ، شوهرش رو از دست میده یا از شوهرش جدا میشه و مسئولیت یه بچه رو به عهده میگیره باید پای لرز این خربزه خوردن هم بشینه نمیخوام بگم کارش اشتباهه اگه بخواد دوباره ازدواج کنه ولی کاش تو ازدواج مجدد موقعیتی  که قراره بچه  در حضور پدر جدید داشته باشه تثبیت بشه .

وقتی کار مادرش شروع شد باهاش حرف زدم خیلی سرد جوابم رو میداد حتی به لبخند هام هم اعتنایی نمیکرد انگار یاد گرفته بود که از هیچ بزرگتری  نباید انتظار محبت داشته باشه . هیچ وقت ندیدم پدرش باهاش حرف بزنه یا به اسم صداش کنه یا هر وقت با هم تنها  بودن کنار هم بشینن ،همیشه با یه فاصله تعیین شده  دور از اون می نشست  ، مادرش هم دست کمی نداشت .

یه شکلات بهش دادم انگار بهترین چیزی که تو  دنیا وجود داشته بهش دادم یه تشکر جانانه ای ازم کرد .ناراحت شدم !؟  کاش میتونستم یه کاری بکنم؟



شنبه سی و یکم فروردین 1387-12:39 PM |   | مشنگ | گروه  |لینک به نوشته
خدا همیشه بین ماست

Precious Lord

                                     I am tired , I am tired                                                                                                          

                                   Thrugh the storm , through the night                                                                                                                                                                                                                                         

Lead me on to the light                            

Take my hand precious Lord                                                   

                                  Lead me home                                                                                                                                                                                                          

When my way grows              

Dear precious Lord linger near                                              

When my light is almost gone                                                           

Hear my cry , hera my call                                                                     

                                        Hold my hand lest I fall

                       Take my hand precious Lord                                                              

                         Lead me home                                                                                    

When the darkness appears

And the night draws near                                     

And the day is past and gone                                                    

At the river I stand

Guide my feet , hold my hand                                        

Take my hand precious Lord                                                      

lead me home..........my Lord



پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387-5:31 PM |   | مشنگ | گروه  |لینک به نوشته
جایی هست که جز تو کسی نمی تواند آنرا پر کند

در یکی از روزها مردی به یکی از دوستان خود رسید و از روزگار خود گله و شکایت کرد که روزگار برمدار میل من نمی چرخد. دوست صاحب دلش گفت:"هر روز به کلیسا برو و آنچه میخواهی از خدا بخواه و چندین بار تکرار کن،خدا آنرا به تو خواهد داد."آن مرد به کلیسا رفت و در مقابل محراب کلیسا زانو زد و فکر کردو با خود گفت: من چه میخواهم ؟....آیا پول میخواهم؟....نه.آیا زن میخواهم؟....نه.آیا چیزی کسر دارم؟....آری عقل و فکر....آنگاه دست ها را به سینه برد و گفت:خدایا مغز مرا بکار انداز نیرویی به من بده که بتوانم خدمتی به بشریت بکنم. هر روز این کار را تکرار کرد، خدا آنچه خواسته بود به او داد یعنی انرژی اضافه ای در وجود او پیدا شد. این مرد گالیله دانشمند ایتالیایی بود که تلسکوپ را اختراع کرد.

این رو که خوندم یاد چیزایی افتادم که به دست آوردنشون برام غیر ممکن بود اما از بس تو ذهنم داشتن اون چیز خاص رو تکرار کردم و از بس از خدا خواستم  بالا خره به دستشون آوردم.یکیشون رشته مورد علاقه ام بود که اون روزا تنها چیزی بود که از خدا میخواستم واینقدر تکرارش کردم که حتی وقتی به دستش هم آوردم بازم بی اختیار همون رو میخواستم و بعدش هم به کارم خنده ام میگرفت.خبر قبول شدنم رو هم بهترین دوستم گیج منگولی بهم داد. هنوز حرفاش یادم میاد که با خوشحالی اومد و گفت:قبول شدی همون چیزی که میخواستی، بهتر میای تو دانشگاهی که منم.

ولی حالا یه چیزی از خدا میخوام که نمیدونم از چه راهی و چه جوری میتونم بهش دست پیدا کنم.این دفعه یه جوریه . شاید مثل دفعه پیش بشه و همه فرصت ها رو از دست بدم و یه جورایی همه پل های پشت سرم رو خراب کنم .شایدم بدون هیچ تلاشی بتونم به اون چیزی که میخوام برسم  ولی همیشه یه نیرویی منو ترغیب میکنه که برم دنبالش ولی چه جوریش رو نمی دونم.میترسم مثل اون دفعه تازه تلاشام همه چیز رو خراب کنه .آخه چیکار کنم از کی بپرسم ؟



پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387-4:55 PM |   | مشنگ | گروه  |لینک به نوشته
حقیقت را همان طور که هست بپذیر

                                        

   Into my cold glance ,the two black eyes of yours 

                                        keep gazing,warmly as the sun   

                                                                                                                                       O beautiful rose ! the price for my life would be 

                                      If from your alley, a withered rose I plucked                

                                           In my lone solitude I shed manifold tears

                   And to my bosom I pressed that withered rose                         

No longer am I myself! do not call me to myself             

                      A withered rose am I ! No purpose do I serve           

                             Love deludes me to love

                                Yet, death warns me not to love

                                      As long as I breathe from my painful bosom

                  My God-seeing eye is open to you



چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387-10:1 PM |   | مشنگ | گروه  |لینک به نوشته
انسان های بزرگ در سختی ها بیشتر رشد میکنند

دوباره باید برم پیش دکتر از بس دکتر رو دیدم خسته شدم بازم همون حرفای تکراری تا وارد مطب شدم خیلی گرم ازم استقبال کرد منو یا د دکتر خودم انداخت چقدر ازش متنفر بودم و هستم اصلا"از این جور آدم ها به کل متنفر م ولی با عرض شرمندگی این روزا فقط با همین جور آدم ها سر و کار دارم . بعد از کلی احوال پرسی تازه یادش اومد که بره سر اصل مطلب خوب دخترم تا حالا که مشکلی نداشتی، همون چیزایی که دکتر میگفت.ولی نمیدونم چرا این دفعه خیلی لحن حرف زدنش جدی و مهربون شده بودیهو فکر کردم چقدر مهربونه اما دوباره یاد دکتر افتادم و حباب فکر های خوب از اطراف سرم از بین رفت انگار آخرین باری بود که باید میرفتم پیشش یه دستی به سبیلش کشید و برای چندمین بار به برگه ای که دستش بود و حاوی اطلاعات تلخی بود نگاه کرد وبا اخم بهم گفت :دیگه بسه داری با سر نوشت خودت بازی میکنی الان خود تویی که باید تصمیم بگیری ........

چشمام رو که باز کردم ساعت۶بودبا صدای ٬پاشو دیگه چقدر میخوابی! مگه تو امروز کلاس  نداری؟یه خمیازه کشیدم و گفتم باشه ده دقیقه دیگه پا میشم اما کاش میشد بازم بخوابم  چقدر تو رویا بودن خوبه. قبلا"فکر میکردم هر چی بیشتر  درباره همه چیز بدونم بهتره ولی کاشکی لااقل این یکی رو هیچوقت نمی فهمیدم چون دونستنش عذابم میده کاش میتونستم که بهش فکر نکنم ........



چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387-10:6 AM |   | مشنگ | گروه  |لینک به نوشته