تبليغاتX
A thing called...LIFE
 
A thing called...LIFE

خواستم زندگی کنم رامو بستن،ستایش کردم گفتن خرافه است،عاشق شدم گفتن دروغه،خندیدم گفتن دیوونه
صفحه نخست   ::   آرشیو  ::   تماس با من   
 
به هر چی فکر کنی اون رو مثل آهن ربا به سمت خودت میکشی

این ایمیل رو یه دوست که نمیدونم کیه برام فرستاده البته گفتنش خالی از لطف هم نیست  آخه دیدم انتگار واسه این حال و هوا م خیلی خوب بود :

انسانی که سعادت را احساس می کند فقط لحظه را ،دقیقا" همین لحظه را

دارد ، او در حال زندگی میکند.

کسی که کل حیاتش را در تازگی بگذراند میتواند زندگی اش را مثل یک کودک سر

کند ، میتواند بزرگ شود و درعین حال در سراسر زندگی حالت بچگی خود را حفظ

کند. در حال زیستن هنر است ،انسانی که در حال زندگی میکند هرگز پیر نمیشود به

 بلوغ میرسد ولی پیر نمیشود. او همیشه کنجکاو است همیشه ذوق زده وپر از

حیرت است .

او هرگز بی حوصله نیست او هیچ وقت از زندگی بیزار نیست.

گذشته و آینده را بر خود تحمیل نکنید .دم غنیمت است آن را با فکر کردن درباره

چیزهایی که ارزشمند نیستند به هدر ندهید وقتی شما پر از شادی باشید خدا را در

 عمیق ترین هسته وجودی تان حاضر و ناظر می بینید . نه اینکه او را تنها با لب و زبان

 به یاد داشته باشید.

                                                      

من از این میترسیدم که اگه اون نباشه تنها  بمونم غافل از اینکه اگه همه باشن ولی خدا نباشه تنها ترین تنهام امروز دوباره بهم ثابت کرد که تنها نیستم بهم حالی کرد هنوزم با همه ی بدی هام میتونم بهش تکیه کنم،، با همه ی فکر های بد که در موردش داشتم  میتونم هر وقت که بخوام هر جایی هر جوری باهاش حرف بزنم

                                              

خدایا دوست دارم

خدایا به خاطر وجود دوستای خوب هم ازت ممنونم به خصوص داداشی که با حرفاش

باعث شد خیلی واقع بینانه تر به مسائل دور و برم نیگا کنم. مرثی داداش



یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387-10:34 PM |   | مشنگ | گروه  |لینک به نوشته
خدا عادله؟؟؟

چند روزیه خیلی از خدا دور شدم .شنیدین میگن به هر چی پیش خدا بنازی و به

خاطر داشتنش افتخار کنی و شکر گذار باشی شیطون از همون راه به تو مسلط

میشه یعنی مثلا" اگه خودت رو یه آدم با ایمان بدونی وبه نماز اول وقتت بنازی ،ییهو

به خودت میای میبینی نه تنها نمازت رو  اول وقت نمیخونی بلکه دیگه حوصله نماز

خوندن رو هم نداری .

 

                                                       

منم به اینکه خدا دوسم داره و  همیشه همه جا هوام رو داره افتخار میکردم.......

 

 

ولی حالا به جایی رسیدم که حتی تو عدالت خدا هم شک کردم مدام تو ذهنمه که

خدا اصلا"عادل نیست، اگه عادل بود نمیذاشت اینجوری بشه ، آخه فرق من و اونای

دیگه تو چیه، میگفت: سرنوشت هرکی رو یه جوری نوشتن نمیتونی بری به جنگ

خدا، به جنگش نمیرم (آخه شکست میخورم چون کافیه خدا تنهام بذاره فقط همین)

 ولی میتونم به اوضاعی که دارم اعتراض کنم نمیتونم 

 



یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387-10:26 AM |   | مشنگ | گروه  |لینک به نوشته
خدایا تنهام نذار

کاش یه کم بیشتر اهل ریسک بودی و کاش یه کم بیشتر به فکر من بودی میگی من فقط خوشبختی تو رو میخوام ولی این  جوری اصلا" من خوشبخت نیستم کاش یه کمی به حرفام اهمیت میدادی ،کاش حداقل یکی از کارایی که من بهت گفتم انجام میدادی. اگه تو خوشبختیم رو میخواستی و دوستم داشتی و دوست نداشتی مثل اون باشم که به چیزی که لایقش نبود راضی شد اینکار رو باهام نمیکردی . حرفا و کارای تو باعث شد تا اون به چیزی که دوست نداشت  و حتی از شنیدن اسمش حالش بهم میخورد راضی بشه نگو خودش خواست چون اشکاش و دیدم وقتی با تحکم بهش گفتی فقط همین اگه نخواستی نباید دیگه هیچ انتظاری از من داشته باشی  وحتی منو ....صدا بزنی .اگه دوستیت دوستی خاله خرسه نبود اون کاری رو میکردی که....بهت گفت . میدونم میخوای چی بگی لطفا"چیزی نگو چون هیچ کدوم از بهونه هایی که میاری دلیل نیستن فقط بهونه ان خواهش میکنم دیگه نگو .خیلی از دستت عصبانی ام من این خوشبختی که تو برام تجویز میکنی نمیخوام .تنهام بزار.

 

 

فکرم از این ور به اون ور رفت تا رسید بهش، اینقدر بهش فکر کردم تا خسته شدم  از نتیجه ای که گرفتم خیلی شرمنده ام ولی لازم میدونم بگم تا درس عبرت بشه واسه اونایی که بعدن قراره همچین نتیجه هایی بگیرن .به این نتیجه رسیدم که خدا خیلی بده و منو دوست نداره اینقدر ناراحت بودم که فقط به خدا میگفتم خیلی بدی خدا خیلی بدی اصلا" به فکر من نیستی اصلا" نمیدونی من هم هستم یا نه

شب که چه عرض کنم نصف شب که اومدم خونه گفتن تماس گرفته فردا میخواد بیاد خیلی هم عجله داشت همین امشب میخواست بیاد

 

وقتی میگن هر چی خدا براتون در نظر گرفته بهتره باورمون نمیشه ولی من به این حرف رسیدم .کاش هیچ وقت نمیومد این جوری راحت تر بودم حداقل تو فکرم اونو اون جوری که دلم میخواست تصویر میکردم    



پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387-11:1 AM |   | مشنگ | گروه  |لینک به نوشته