تبليغاتX
A thing called...LIFE
 
A thing called...LIFE

خواستم زندگی کنم رامو بستن،ستایش کردم گفتن خرافه است،عاشق شدم گفتن دروغه،خندیدم گفتن دیوونه
صفحه نخست   ::   آرشیو  ::   تماس با من   
 
کلاس بی میز و صندلی و تخته و .......

وقتی از تی وی کلاسای بی میز و صندلی اونا را میدیدم هی به خودم میگفتم مگه میشه؟ چی میگی؟ امکان نداره نمیتونن !کارایی نداره آخه چه جوری؟....همش دلم به حالشون میسوخت وای وای از دست این قدیمی ها میگفتن که منع هر چی را که بکنی همون به سرت میآدا...

تا اینکه.....

تاوارد کلاس شدم و دیوارایی که از نم گچاشون ور اومده بود رو دیدم شوکه شدم گفته بودن میز و صندلی ندارن ولی این دیگه خیلی صحنه عجیبی بود اینقدر این ساختمون با نمای زارش ودر رنگ و رفته اش توجهم رو به خودش جلب کرد که یاد نوانخانه ...اسمش رو یادم رفت همون جا که جودی آبوت ساکن بود دیگه،  اسمش نوک زبونمه ...ولش کن بابا همون جا .یاد اون جا افتادم و اصلا" چهره های معصوم و نشسته بچه ها رو ندیدم .تا اینکه مسئول اونجا متوجه سر در گمی ام شد و گفت:خانم میدونم اینجا در شان شما نیست ولی ...حرفش رو قطع کردم و گفتم: این حرف رو نزنین  راستش زیاد مهم نیست یه کاریش میکنم.روز اول درست وحسابی تو دل بچه ها جا وا کردم اینقدر که تا پنج دقیقه دیر میرفتم تموم دنیا رو خبر میکردن که خانم نیومده نکنه دیگه نیاد آقا به خدا ما کاری نکردیم ،اذیتشون هم نکردیم هر چی هم گفتن انجام دادیم.  راستش خودم هم بهشون وابسته شدم  بچه ها سه گروه بودن که از سن هشت تا بیست  بر حسب سن و جنس تفکیک شدن.پسرای کلاسم رو باوجود شیطنت های فراوان بیشتر دوست داشتم .وقتی داشتم روی تابلویی که به اندازه یه کف دسته لغات انگلیسی رو مینوشتم یکیشون گفت :دختر خانم دختر خانم برو کنار مانمیبینیم برگشتم ببینم کیه؟ ییهو همشون با صدای شلیکی خندیدن و منم وادار به خندیدن کردن 

منظور اینکه

از بچه ها خیلی راضیم خوب ،مودب،چیز یاد بگیرو......خیلی چیزای دیگه . این روزا روزای آخر کلاسمونه و بعدش هر کدوممون دنبال کار خودمون میریم من میرم دانشگاه ،عباس میره سر ساختمون ور دست باباش غلام میره سر کوره ها ،نجمه به بچه داریش ادامه میده ،سمیه سر دار قالی بر میگرده ،آرش هشت ساله  که تازگی مادرش رو از دست داده با یاد مادرش روزاشو میگذرونه و مریم دنبال محبوبه تو کوچه های گلی میگرده.

ولی

خوشحالم که تونستم کمک کوچیکی بهشون بکنم . راستش رو بگم روز اولی که این کار رو بهم پیشنهاد کردن گفتم نه من اونجا نمیرم رفتم تو یه موسسه نسبتا" معروف وتست دادم و نفر اول آزمون کتبی و شفاهیشون شدم و با خوشحالی تصمیم گرفتم کارم رو شروع کنم ولی مسئول همون نوانخانه فوق الذکر باهام تماس گرفت و  روز تشکیل کلاس ها رو بهم گفت  هر چی تلاش کردم منصرفش کنم نشد که نشد  و بدین ترتیب تمام صبح هام پر شد و بعد از ظهر هام هم که با مطب رفتن رزرو شده بود با وجوداینکه اون موسسه در بالا یاد شده را از دست دادم بازم خوشحالم چون هنوز انسانیت رو از دست ندادم  



یکشنبه بیستم مرداد 1387-3:46 PM |   | مشنگ | گروه  |لینک به نوشته