تبليغاتX
A thing called...LIFE
 
A thing called...LIFE

خواستم زندگی کنم رامو بستن،ستایش کردم گفتن خرافه است،عاشق شدم گفتن دروغه،خندیدم گفتن دیوونه
صفحه نخست   ::   آرشیو  ::   تماس با من   
 
عشق سو’ تفاهمی است که با متاسفم گفتنی فراموش می شود....شاملو

صدف سینه من عمری گهر عشق تو پرورده

                                                کس نداند که در این خانه طفل با دایه چه کرده

همه ویرانی و ویرانی .همه خاموشی و خاموشی

                                              سایه افکنده به روزنها پیچک خشک فراموشی

من وآن تلخی و شیرینی.من و آن سایه و روشن ها

                                            من واین دیده اشک آلود که بود خیره به روزن ها

 



یکشنبه ششم مرداد 1387-12:10 PM |   | مشنگ | گروه  |لینک به نوشته
جای تو در جان زندگی سبز است.....

اصلا"بهش فکر هم نمیکردم که اینقدر سریع تغییر عقیده بده .خیلی دوستش داشتم نگاهاش . رفتاراش . خندیدن هاش وحرفهاش بهترین خاطرات چهار ماه آشنایی من با اون بود .وقتی دیدم نظرش در مورد عاشق شدن اینه خیلی خوشحال شدم حس کردم خودشه همونی که قراره تا آخر عمر کنارم باشه.اینکه بهم میگفت:به فانوس دل نبند که تو لایق آفتابی. یا وقتی موقع رفتن شد گفت:وقتی با شما هستم گذر زمان رو احساس نمیکنم. تمام این حرفاش یه حس عشق تو وجودم زنده کرد طوری که با تمام وجودم دوسش داشتمهمونی که کمکم کرد  تا مشکلاتم رو شکلات کنم . همونی که شاید خودش هم نمی دونست که دلیل تمام تغییرات من وجودخودش بود و بس نه چیزای دیگه ای که تصور میکرد. میدونست من با احساساتم زندگی میکنم و یه جورایی تاییدم هم میکرد وحتی تشویق.اون با همه فرق میکرد با تمام آدم هایی که میشناختم با همشون.راستش تمام مدتی که همدیگه رو میدیدیم و عاشق بودیم با خودم کلنجار میرفتم که اگه با هم ازدواج کنیم بازم مثل الان همدیگه رو دوست داریم ...تنها جوابی که داشتم نه بود .میگن عشق یه رویاست که اگه به واقعیت برسه شیرینی اش رو از دست میده.ولی اصلا"به از دست دادنش هم فکر نکردم وهمون طورکه دلم میخواست تا آخر عمرم دارمش نه به عنوان یه عشق که به عنوان یه دوست یه دوستی که از عشقم به خودش خبر داشت و داره دوستی که می دونستم دوستم داره ولی هیچ کدوممون به خودمون این اجازه را ندادیم که بگیم عاشق شدیمبا اینکه هردومون تو حرفامون دوستت دارم موج میزد و تو چشامون عشق جرقه میزد.با وجود اون شعر های قشنگ که به بهونه های الکی رد و بدل میکردیم .........ولی بازم سکوت و سکوت و سکوت ولی خاصییت عشق این است.درسته الان عاشق نیستیم ولی حداقلش اینه که عاقلیم و درسته که عاشقانه همدیگه رو دوست نداریم ولی عاقلانه همدیگه رو دوست داریم و همدیگه رو داریم



جمعه چهارم مرداد 1387-10:18 PM |   | مشنگ | گروه  |لینک به نوشته
عاشق شدن دل میخواد نه دلیل

عشق

همیشه فکر میکردم وقتی آدم ها عاشق میشن آخه از کجا می فهمن عاشقن ودایم از خودم می پرسیدم فرق بین عاشق بودن و دوست داشتن چیه ؟ تا اینکه  شنگول یه روز خوشحالتر و سرخوش تر از همیشه در حالی که یکی از ترانه  های  منصور رو میخوند وارد اتاق شد ازش پرسیدم ها چیه انگاری خروست کبک میخونه ؟ اونم مث اینکه منتظر همچین سوالی بود خندید و گفت :اولا" اون کبک که خروس میخونه بعدش هم یه احساس قشنگی تو قلبم داره ورجه وورجه میکنه امروز تو دانشگاه یکی رو دیدم  باور کن خودشه گفتم: کی خودشه ؟حالت خوبه ؟ولی اون دیگه رفته بود .فهمیدم پس آدم ها اینجوری میفهمن عاشقنیعنی تا یکی رو دیدن و به یقین رسیدن خودشه شادتر از قبل میشنچند وقتی هم بود که منگول خان رو ناراحت و درون لاک خودش بود هر چی حس فضولیم رو به کار انداختم تا یه چیزی ازش بیرون بکشم نشد که نشدشنگول رو واسطه خیر کردم  تا اینکه فهمیدم تو محل کارش هی یکی رو میبینه  وآخی طفلی عاشق شده .به این نتیجه رسیدم که قضاوت اولم غلط بوده وقتی کسی عاشق شد دایم دوست داره تنها باشه و تو تنهایی به کسی که دوستش داره عشق بورزه وقتی از شنگول پرسیدم چه جوری شد که عاشق شدی یه چشمکی بهم زد و گفت:شیطون عاشق شدی .گفتم نه بابا من اصلا"تو معنیش موندم .شنگول حرف قشنگی زد گفت :به قول بابا لنگ درازخودت :عاشق شدن دل می خواد نه دلیل



جمعه چهارم مرداد 1387-9:42 PM |   | مشنگ | گروه  |لینک به نوشته
عاشقی بد دردیه

درست یه هفته است امتحانام شروع شه یعنی الان وسط امتحانام هستم خیلی استرس زاست آخه این ترم اصلا" درس نخوندم بیخودی هم نبود راستش چه جوری بگم عاشق شدمالبته اینکه کسی عاشق بشه به هیچ وجه نه خجالت داره نه لبو شدن ولی اینکه با عاشق شدنش دردسر درست کنه ودرس نخونه بدبده

یه هفته است مطب نرفتم دارم بهترین لحظه ها را میگذرونمکاش میشد دیگه هیچ وقت اونجا نباشم ولی مهم نیست چیزی که باعث شد شروع به نوشتن این پست کنم یه موضوع عشقولانه ورمانتیکانه    شاید همچین حسی را حداقل یه بار تو عمرت تجربه کرده باشی که وقتی از چیزی( نه میخوام روراست باشم)از کسی که دوستش داری دورمیشی دلت همش هواشو میکنه وواسه دیدنش لحظه شماری میکنیومدام به هر بهونه ای تو دلت  اسباب دیدنش رو فراهم میکنی و هی واسه خودت با یه مدادترش خیلی تیز که البته مخصوص مداد تتو هاست هزارو یک دلیل منطقی وعقلانی میتراشی تا یه بار دیگه ببینیش تا تمام حرفای دلت رو بش بزنی ولی به محض اینکه صدای پاشو میشنوی یا تو سالن انتظار تو اون سکوت قشنگ صداشو میشنوی همه حرفا و دلایل از یادت میره و حالا میمونی که خدایا چی بش بگم آخه واسه چی اومدم اینجا اما غافل از اینکهطرف با هوش تر از این نقل قول هاستهر چند به روت هم نمیاره که بابا میدونم چه مرگته  و واسه  چی اینجایی ولی خوشحالی که از دیدن تو تو وجودش داره فوران میکنه رو بدتر از خودت نمیتونه نه اینکه نخواد طفلک نمیتونه پنهانش کنه .ولی با تمام این نگرانی ها و استرس ها و خجالت ها عاشقی خیلی قشنگ و دوست داشتنیه علی الخصوص وقتی دو جانبه و دو سویه باشه. فردامیخوام به دلیل هزارو دووم به دیدنش برم راستش اون دلیل هزارو دوومیم اینه که اگه ببینمش با حرفاش میتونم روحیه بگیرم و درس بخونم   



سه شنبه یکم مرداد 1387-11:54 AM |   | مشنگ | گروه  |لینک به نوشته